تبليغاتX
سیب سرکش درونت لیلی...




به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد ... به جویبار که در من جاری بود ... به ابرها که فکر های طویلم بودند ... به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر می کردند ... به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه می آوردند ...
به مادرم... که در آینه زندگی می کرد و شکل پیری من بود ...

سیب سرکش درونت لیلی...
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست...
.تهوع نوستالژی...
نویسنده : روژان در تاریخ : دوشنبه دهم بهمن 1390 و 2:9 AM | +

من اینجام .

      همین جا  دیگه ...

اینجایی که خورشید صبر از من طلبکاره...

یه صبر به اندازه ی پیری...

         نه ! خوب نیستم .شب دایم مصمومم می کنه  

دکتر برام "خواب ندیدن "تجویز کرده

و من با تهوع بی خوابی

همه ی پنجره ها رو باز می کنم .  

و هر شب این موقع  دفترچه ی خاطراتم رو مجبور به بالا اوردن نوشته هاش  می کنم .

آخر یا من زنده می مونم یا نوستالژی لعنتی ...

.:: ::.



.من میام.
نویسنده : روژان در تاریخ : دوشنبه سوم بهمن 1390 و 8:57 PM | +
امروز هر طور که شده خودم را به تو می رسانم ...

وقتی نمانده که چراغ قرمزهای این شهر ببلعندش...

حاضرم تن همه ی جاده های این شهر را بخراشم و بیایم ..

شهری که برای هیچ کدام از بچه های سر چهارراه مادری نکرد ...

شهری که ساز آن نوازنده ی پیر خیابانی را شکست ...

شهر من ...

شهر بزرگ من ... 

که دختر جوان معصوم آن خانواده ی فقیر یک روز در آن گم شد ...

این شهری که تو را جوید ...

و من را خواهد بلعید ...

امروز وقتی ندارم ...

الان باید در این پیاده روهای شلوغ بدوم ...

مردم را کنار بزنم ...

من باور دارم که مردمم مثل هر روزند ...

با نقابهایشان ... با روزمرگی هایی از جنس آلودگی هایشان ...

مردمم امروز باز خواهند خندید ...

باز خواهند گریست ...

باز خواهند مرد ...

پس من میگذرم از کنارشان 

و من باید در این پیاده روهای شلوغ بدوم و خودم را تا قبل از رفتنت به تو برسانم ...

تا ببینمت ...(شاید آخرین بار)

و تا قبل از رفتنت 

 یادت بیندازم که...

سلامم را یرسانی به خوشبختیت...

  لبخندهایت ... 

و به همه ی دریاها و همه ی ماهی ها و همه ی گلهای نرگس ...


و یادت بیندازم که ...

                                     خاطره هایمان را جابگذاری...

                                                                                من را جا بگذاری...

.:: ::.



.هیچ ...!
نویسنده : روژان در تاریخ : شنبه بیست و چهارم دی 1390 و 4:27 PM | +
بیا یک تصمیم جدی بگیریم و یک روز نه من تو را معنا کنم 

                              و نه تو خودت را !

بیا یک تصمیم جدی بگیریم و اسمت را با شجاعت از آن دفترچه با جلد خونی کهنه خط بزنیم ...!

یک روز تو اسم نداشته باش !

از خانه بیرون هم نرو !بیا در طول گرفتن این تصمیم اجازه ندهیم اتفاقی هم بیافتد ...(حتی یک اتفاق کوچک ...حتی یک لکه ی کوچک خون یا قهوه بر روی پیراهنت ...)

من هم می مانم ...

و تمام روز "چیز " صدایت می کنم ...

و صبر میکنم  تا روز هم آغوشی اش را با غروب آغاز کند ...

در اولین بوسه هایشان ...

آینه را خواهم آورد ...

فقط صبر کن تا من بروم 

بعد ...

نه ! نترس ...!

فقط به آن نگاه کن !

هِه...

"یک چیز " میبینی که شباهت زیادی به "هیچ چیز " هم دارد ...!

من کجام؟

:)

تا تو ببینی ...!

من هم از اینجا خیلی دور خواهم بود !

در سایه ی درختی بلند نشسته ام و در حال نوشتنت هستم :

تعریف " یک چیز " :

او به هیچکس متعلق نیست و هیج تعلقی ندارد ... فضایی را اشغال نمیکند .رنگی هم ندارد ! تصویر کوچک و مبهمی در ذهن بعضی میسازد اما در عین حال دل هیچکس هم برایش تنگ نمی شود . موجودیتش در گرو خیالش از "یک چیز " بودن است و می توان آن را با یک آینه بر هم زد ...!


 

.:: ::.



.فقط تا صبح صبر میکنم...
نویسنده : روژان در تاریخ : جمعه بیست و سوم دی 1390 و 9:21 PM | +
امروز که صبح شود ...

همان لباس را که برای جشن تولدت کنار گذاشته بودم را خواهم پوشید ...

می خواهم به گوشه ای از عکس شهر بروم

تصمیم دارم روی ریل های راه آهن برقصم ...

فقط به اینها بگو ...

مرا از بالای شیشه ی عینک هایشان نگاه نکنند ...

به من نخندند ...

برایم دلسوزی هم نکنند ...

نگویند این هم دیوانه شد ...

حتی اگر زیبا رقصیدم

لطفا برایم دست هم نزنند ...

فقط بگذرند از من ...

لطفا نادیده ام بگیرند ...

بهم قول بده عزیزم ...



.:: ::.



.روان نویس یا خودنویسم رو جا گذاشتم که!
نویسنده : روژان در تاریخ : جمعه بیست و سوم دی 1390 و 8:49 PM | +
تو یه غروبٍ یه روز از یه فصلی مثل زمستون ...

باید با یه خودنویس یا روان نویس مشکی جدید ...

|جواب شانسیم رو به مرد مودب مغازه دار یادم نمیاد |

دوست بشم ...

من فقط دلم برای خودنویس یا روان نویس مشکی خودم تنگ شده ... 

نه دیگه! 

این از اون دلتنگی های مضحک همیشگی نیست ...

مثل وقتایی که دلم واسه اون کفشام که پامو میزنه تنگ میشه نیست ...

...

اگر فقط خودنویس یا روان نویس خودم اینجا بود !

خودش رو فقط  لابه لای انگشتای من می باخت و تن هیج کاغذی ( حتی کاغذهای سفید این دفترچه ی نو هم ) وسوسه اش نمی کرد ...

اگر با کلی سختی با تو دوست بشم ...

شاید تو رو با اون دوست کنم و سه تایی با هم بریم ...

از این غروبِ یه روز از یه فصل زمستونی !

از این کافه و میز سرد کنار راه پله ! 

ترجیحا به یه ساحل بریم ...

که من فریاد بشم ! و دریا صدام رو قورت بده ...



.:: ::.



.زندان
نویسنده : روژان در تاریخ : یکشنبه چهارم دی 1390 و 8:13 PM | +
اینجا نفس در سینه ها ...

چراغ ها در زمین سیمانی کوچه های بن بست ...

درخت ها در خاک بی حاصل ...

سنگ ها در تن سرد این خانه ها...

خانه ها در درک روشنایی های رنگارنگی که شب ها به تن شهر می نشانند ...

آدم ها در این شهر و چراغ هایش ...

و این شهر در نگاه ما ...

و ما این بالا و در این هم صدایی ها و این آوازهای قدیمی ...


و ما در مسئولیت هایمان ...

       


         همه زندانی هستیم ...

زندانیٍ زندانی به اندازه ی یک شهر ... یک ذهن...


.:: ::.



.()
نویسنده : روژان در تاریخ : جمعه دوم دی 1390 و 11:27 PM | +

                    هنوز بچه ای اگه فکر کنی آدمای دور و برت به اندازه ی کافی بزرگ شدن ...

.:: ::.



.بغض من...
نویسنده : روژان در تاریخ : پنجشنبه یکم دی 1390 و 11:27 PM | +
زن بودن یعنی :

انتخاب خواهی شد ... در خیابان ... در دانشگاه ... در محل کار ... همه جا اجازه دارند تو را بپسندند ... به تو نظر داشته باشند... و تو باید خوشحال باشی و وقاحت اطرافیانت را با زیباییت توجیه کنی ...


مورد توجه قرار خواهی گرفت ... چون تازگی خواهی داشت ... 


زیباییت تحسین می شود ...چون باعث می شود او همه جا احساس غرور کند ...حتی در تنهایی...


هدیه خواهی گرفت ...تا خواسته ای را برآورده کنی...


نیمه ی گمشده اش خواهی شد ...

ولی هنوز کاملا تاوان زن بودنت را نپرداخته ای ... 

قرار است مادر شوی ...

درد می کشی ...  او خوابیده است و تو شب ها تا صبح راه میروی...

و صبح او می گوید : حالا کاش پسر باشه عزیزم !

احساساتت را با طعم بغض قورت می دهی ...

 لبخند خواهی زد ...


برایت گل می خرد ... تا خیانت های ریز و درشتش را برای خودش توجیه کند ... 


بزرگترین درد زندگیت را تجربه خواهی کرد ... و در بیمارستان اول می پرسند : نام پدر ؟


آغاز نبودن هایش ... و بودن های تو در آن خانه که در هر گوشه اش عطرش را حریصانه  بو می کشی ...


یک روز در همین روزها جنازه ی زن بودنت را در میان سیلاب اشک هایت پیدا خواهی کرد و می فهمی :

                     دیگر فقط مادر بچه اش هستی ...!

متاسفم ...

.:: ::.



.چشمانم را می فروشم ...
نویسنده : روژان در تاریخ : دوشنبه چهاردهم آذر 1390 و 11:53 PM | +
 

 

درد ...

تملک این احساس لعنتی چه اهمیتی دارد ؟!

 من که میبینمش ...خودم را به آن راه بزنم یا نه چه اهمیتی دارد ؟

هر روز همان نگاه ها بینمان رد و بدل می شود ...

من هر روز جسورانه تر نگاهش می کنم ...

من دیدم ...

دوستم را ...

                            که در آغوش شهوت برانگیز دروغ     سحرگاه از خواب پرید ...

مادرم را ... 

                           و آن عکس سیاه و سفیدش را ...

من رد پای پدرم را دیدم ...

                                   که یک شب با سوغاتی آمد و صبح روز بعد

                                                 با چمدان بزرگتر رفت ...

هی تو ... ترس آشنا !

تنهاییِ عزیزم ...

من درد را میبینم ...

من باید جسورانه به پاهای ضعیف آن شکوفه ی زمستانی نگاه کنم که هر لحظه بلندیِ شجاعت کودکانه اش خوردشان می کند ...

و باز بغض ...

من باید جای خالی عشقم را نگاه کنم ...

من...

محکومم ...

محکومم به این نور و نگاه 

من را در زنجیر این چشمان کشیده اند  ...

 

.:: ::.



.خواب
نویسنده : روژان در تاریخ : پنجشنبه پنجم آبان 1390 و 8:13 PM | +
 

میای تصور کنیم همه ی اینا یه خوابه ؟؟

 

شاید اینجوری خستگیمون در رفت !!!

.:: ::.




.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب