امروز هر طور که شده خودم را به تو می رسانم ...
وقتی نمانده که چراغ قرمزهای این شهر ببلعندش...
حاضرم تن همه ی جاده های این شهر را بخراشم و بیایم ..
شهری که برای هیچ کدام از بچه های سر چهارراه مادری نکرد ...
شهری که ساز آن نوازنده ی پیر خیابانی را شکست ...
شهر من ...
شهر بزرگ من ...
که دختر جوان معصوم آن خانواده ی فقیر یک روز در آن گم شد ...
این شهری که تو را جوید ...
و من را خواهد بلعید ...
امروز وقتی ندارم ...
الان باید در این پیاده روهای شلوغ بدوم ...
مردم را کنار بزنم ...
من باور دارم که مردمم مثل هر روزند ...
با نقابهایشان ... با روزمرگی هایی از جنس آلودگی هایشان ...
مردمم امروز باز خواهند خندید ...
باز خواهند گریست ...
باز خواهند مرد ...
پس من میگذرم از کنارشان
و من باید در این پیاده روهای شلوغ بدوم و خودم را تا قبل از رفتنت به تو برسانم ...
تا ببینمت ...(شاید آخرین بار)
و تا قبل از رفتنت
یادت بیندازم که...
سلامم را یرسانی به خوشبختیت...
لبخندهایت ...
و به همه ی دریاها و همه ی ماهی ها و همه ی گلهای نرگس ...
و یادت بیندازم که ...
خاطره هایمان را جابگذاری...
من را جا بگذاری...